محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
50
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كردى و ماهىاى بر كشيدى و بر سنگى تافته از آفتاب افگندى و بخوردى . پس آدم عليه السّلام صد سال بر سر آن كوه بگريست از درد گناه خويش ، و هر آبى كه از چشم او فرو آمدى بر آن كوه ، از آن درختها رستى چون هليله و بليله و امله و ديگر داروها كه فرزندانش را از آن منفعت بود ، و هنوز داروهاى جهان تا قيامت از هندوستان آيد . و بدين سالها هر سالى كشت همى كردى و جبريل عليه السّلام او را گاوى گرفت از گاوان دشتى . و از آن كوه حق تعالى او را آهن بيرون آورد ، و جبريل او را بياموخت كه از آن آهن چگونه كن تا كشت كنى و بدروى آنگه كه برويد ، پس پاك كنى و آس كنى و خمير كنى و بپزى . و اين همه عقوبت آن گناه است كه ترا به بهشت اندر سخت نيكو بود و خويشتن را از آن نعمت كه آنجا بود بيرون آوردى ، تا امروز هيچ نخوردى مگر به سختى و رنج ، چنان كه خداى تعالى گفت : * ( فَلا يُخْرِجَنَّكُما من الْجَنَّةِ فَتَشْقى 20 : 117 ) * . و اين رنج و تعب از شقاوت . پس چون آدم عليه السّلام صد سال بر آن كوه بگريست ، خداى عزّ و جلّ خواست كه او را نيز عقوبت نكند . اين كلمات او را بياموخت چنان كه گفت : * ( فَتَلَقَّى آدَمُ من رَبِّه كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْه إِنَّه هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ 2 : 37 ) * . جبريل عليه السّلام بيامد و گفت : يا آدم ! خداى عزّ و جلّ ترا همى درود دهد و همى گويد كه من ترا به يد قدرت خويش آفريدم ، و اين نه يد جوارح است يا آلت ، و آنگاه روح در تن تو كردم و فريشتگان را بفرمودم تا ترا سجده كردند . اين چه گريستن است ؟ گفت : چرا نگريم ؟ از قرب خداى عزّ و جلّ بيفتادم و اندر فرمان او خلاف آوردم . جبريل گفت : يا آدم ! اندوه مبر و اين سخنان بگوى تا خداى عزّ و جلّ توبهء تو بپذيرد ، و اين هر سه كلام به دو آموخت ، و اوّل آن دعاها اين بود : سبحانك لا إله الا انت [ رب ] علمت سوء او ظلمت نفسى فاغفر لي و انت خير الغافرين . دوم سخن اين بود : سبحانك لا إله الا انت رب علمت سوء او ظلمت نفسى فارحمنى و انت خير الراحمين . و سوم سخن اين بود : سبحانك لا إله الا انت رب علمت [ b 11 ] و ظلمت نفسى